حد تمایز دو گانه «تکلیف گرایی» و «نتیجه گرایی»

مصاحبه با دکتر کامران باقری لنکرانی

اشاره: کامران باقری لنکرانی شهریور ۱۳۴۴ در تهران متولد شد. دیپلمش را از دبیرستان دانشگاه شیراز گرفت و سال ۱۳۶۱ در رشته پزشکی دانشگاه علوم پزشکی شیراز پذیرفته شد. دوران پزشکی عمومی را طی ۷ سال گذراند و مدرک دکترای حرفه ای پزشکی خود را سال ۱۳۶۸ از دانشگاه علوم پزشکی شیراز با رتبه ممتاز اخذ کرد. سال ۱۳۷۱ مدرک تخصص بیماری های داخلی را با رتبه اول کشوری و مدرک فوق تخصص بیماری های گوارش و کبد را در سال ۱۳۷۵از دانشگاه علوم پزشکی شیراز دریافت کرد.

لنکرانی هنوز هم با سابقه و خاطرات جبهه و جنگش زندگی می کند. سال ۶۵ مقاله ای را در روزنامه رسالت به چاپ سپرده که به گفته خودش هنوز هم با مرور آن انرژی آن ایام را به خود تزریق می کند. دوستانی که او را می شناسند و از نزدیک با او کار کرده اند، به روحیه تشکیلاتی اش معتقدند.

لنکرانی اما اهل دنیا طلبی نیست؛ حتی وقتی با دولت احمدی نژاد خداحافظی کرد هم مطب شخصی راه اندازی نکرد و در درمانگاه دولتی شهید مطهری بیمارانش را ویزیت می کند و صبحها در بیمارستان نمازی شیراز، تدریس عملی دارد.

انتشار دو کتاب و مشارکت در تألیف دو کتاب دیگر، چاپ حدود ۳۰ مقاله پژوهشی (به زبان انگلیسی) در مجلات علمی پزشکی داخلی و بین المللی، ارائه مقالات پزشکی در شش کنگره خارج از کشور و تعداد زیادی از کنگره های داخلی، عضویت در انجمن بین المللی پیوند کبد، انجمن آمریکایی متخصصین گوارش، انجمن متخصصین گوارش و کبد ایران و تأسیس و سردبیری مجله الکترونیک پزشکی شیراز (اولین مجله الکترونیکی پزشکی جمهوری اسلامی ایران) بخشی از سوابق علمی و تخصصی وی است.

جهاندیده : آقای دکتر لنکرانی خیلی ممنون از این که وقتی را در اختیار ما قرار دادید؛ علی رغم اشتغالات زیادی که دارید ما نمی خواهیم خیلی زیاد وارد بحث هایی شویم که قبلا در جاهای دیگر مطرح شده است، یک تلقی‌ای که از جنابعالی در اذهان وجود دارد این است که شما اصالتاً اهل شیراز هستید و شیرازی. برای شروع، در این مورد بفرمایید.

دکتر باقری لنکرانی: بسم الله الرحمن الرحیم. من متولد تهران هستم و به قول تهرانی ها بچه منیریه هستم، اما چون مرحوم مادرم شیرازی بود از ۵ سالگی به شیراز برگشتیم؛ از سال ۱۳۴۹ تقریبا دائما شیراز بودیم به غیر از آن  چهار سال وزارت که در تهران بودم.

 به غیر از چهار سالی که در دولت بودید، در دوره دانشجویی هم در تهران بودید؟

 شاید سه چهار ماهی در پایان دوره تخصصم که داشتم بررسی می‌کردم کجا بروم و هنوز تصمیم نگرفته بودم؛ در تهران بودم که مربوط به سال ۱۳۷۱ می‌شود.

پس این تلقی درسته  که شما اصالتاً یک شیرازی هستید؟

بله و از سال ۴۹ شیراز بودم.

 چندتا بچه دارید؟

 من سه تا بچه دارم بزرگش ۱۳ سالشه و فرزند کوچکم ۹ سالشه که هر سه آنها دانش آموز هستند.

 آقای دکتر لنکرانی در مورد سابقه علمی شما ما مطالب زیادی می‌دانیم و سابقه علمی شما روشن است؛ از لحاظ عملکرد درخشانی که در دروه تحصیل و استادیتان داشتید و در تخصص خودتان. اما در مورد بقیه جوانب کاری شما و فعالیت های سیاسی و فرهنگی شما  کمتر اطلاعی هست و سابقه فرهنگی و سیاسی شما کمتر گفته شده؛ ظاهرا شما در دوران دانشجویی در دانشگاه شیراز جزو دانشجویان فعال بودید. در این زمینه لطفا توضیحی به ما بدهید. در ضمن شما چه سالی وارد دانشگاه شدید؟

ما اولین ورودی های کنکور در برهه انقلاب فرهنگی هستیم یعنی من آبان ۶۱ کنکور دادم و نتایج قرار بود در آذر ماه اعلام بشود که امام رضوان الله تعالی علیه دستور دادند که گزینش ها تغییر پیدا کند؛ نتایج با تاخیر در اسفند اعلام شد و ما عملا در فروردین ۶۲ رفتیم سر کلاس، منتهی به عنوان ورودی نیمه دوم سال تحصیلی ۶۱-۶۲ محسوب می‌شدیم.

 دیپلم را چه سالی گرفتید؟

سال ۶۱

 یعنی در حوادث سال ۶۰ شما در پایان دوره دانش آموزی و دبیرستان بودید؟

 بله. دانش آموز بودم و در انجمن اسلامی دبیرستان مسئول بودیم . دبیرستان ما هم یک دبیرستان دانشگاه بود یعنی وابسته بود به دانشگاه شیراز. طبیعتاً این وابستگی باعث شده بود که ما مراودات زیادی با تشکل های دانشجویی آن موقع داشته باشیم و در ریز قضایای ابتدای انقلاب از جمله در جریان انقلاب فرهنگی سال ۵۹ بودیم و وقتی ضرورت پیدا کرد که با گروهک هایی که سعی کرده بودند دانشگاه ها رو به آشوب بکشانند مقابله شود ما هم همراه تشکل های دانشجویی وارد کار شدیم و با دانشکده مهندسی، در واقع با دانشجوهای اون موقع همکاری نزدیکی داشتیم و علیه گروهک هایی که می‌خواستند آشوب بیافرینند در واقع تقابل و مقابله داشتیم. بعدش هم که آمدیم در فضای دانشگاه در فعالیتهای دانشجویی حضور داشتم. کار دانشجویی آن موقع دو سه تا خصوصیت خوب داشت؛ بالاخره ایام جنگ و دفاع مقدس بود و این جهات اثر تام داشت درفضای عمومی و بالاخره ما هم مختصر توفیقی پیدا کردیم در بخشی از مقاطع حضور مختصری در جبهه های جنگ داشته باشیم. در آن ایام در فعالیتهای دانشجویی خیلی تک صدایی بود یعنی بالاخره اون چیزی که به عنوان تشکل تحکیم وحدت در آن زمان مطرح بود یک سلطه خیلی جدی داشت و در همه دانشگاهها و فعالیتهای دانشجویی خیلی تحمل صحبت مخالف رو نداشتند و البته چند بار هم که ما تلاش کردیم در جمع آنها وارد بشویم در انتخاباتها رد صلاحیت می‌کردند و بالاخره شما متوجه هستید بعضی جاها هم که قبول می‌کردند شرکت کنیم یک نوعی تخریب می‌کردند که مسئله منتفی شود. به هر حال به عنوان مسئول در انجمن اسلامی آن موقع جایی نداشتیم ولی در جلساتشان شرکت می‌کردیم؛ جزء منتقدین بودیم؛ مقالاتی می‌نوشتیم. سال ۶۴-۶۵ که روزنامه رسالت تاسیس شد من با آن روزنامه همکاریهایی می‌کردم. البته مقاله ها را با اسمهای مختصر شده و بعضیها را هم بدون نام می‌نوشتیم. از جمله مقاله ای که خودم آن مقاله را خیلی دوست دارم و چند وقت یکبار نگاهش می‌کنم مقاله‌ای در مورد نسبت جنگ تحمیلی با آمادگی برای ظهور بود که با استفاده از رهنمودهای حضرت آیت الله حائری شیرازی که در یکی دو سه جلسه فرموده بودند، تهیه کرده بودم و دیدگاه تطبیقی این بود که جنگ تحمیلی مثل دوره آمادگی برای ظهور است و حضور در این صحنه مثل یک مانوری است که انشاء الله نهایت این خواهد بود که منتظران واقعی در فضای جنگ رشد کنند.

  مقاله برای چه سالی بود؟

مقاله به نظرم سال ۶۵ چاپ شد. اواخر سال ۶۵ . مقاله ها در بحثهای داخلی بود و بعضاً بدون نام چاپ شده، هر از گاهی چیزهای طنز می‌نوشتیم، گاهی هم مطالب غیر طنز می‌نوشتیم. بعد از پایان جنگ هم ما که بیشتر می‌خواستیم در فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی و دانشجویی حضور داشته باشیم، متاسفانه فضا سخت تر و بسته تر شد و این تشکل انجمن اسلامی وقت خیلی فضا رو سخت گرفت که نهایتا منجر به این شد که جامعه اسلامی دانشجویان شعبه شیراز را راه اندازی کردیم که مربوط به سال ۶۸-۶۹ می‌شود. در آن مقطع من دانشجوی دوره تخصصی شده بودم و در سه چهار سال آخر دانشجویی‌ام، دانشجوی دستیار بالینی بودم. بیشتر فعالیتهای اجتماعی ما در قالب همین جامعه اسلامی دانشجویان بود تا اینکه در سال ۷۱ فارغ التحصیل و به عنوان عضو هیئت علمی استخدام دانشگاه شدم.

  آقای دکتر حالا شاید بد نباشد پرانتزی هم اینجا باز کنیم؛ خیلی از خوانندگان این مصاحبه نسل جوان دانشجو هستند که همیشه این چالش رو داشتند که در برابر فعالیتهای فرهنگی دانشجویی به عنوان یک تکلیف، یک شور و نشاط و انگیزه مقدسی دارند و از طرفی  در مسئله تحصیل و جمع و جور کردن درس ها ، بعضا دچار مشکل می‌شوند. شما بالاخره هم در دوران دانشجویی دانشجوی ممتاز بودید و هم توفیق حضور در جبهه و جنگ رو داشتید و هم در عرصه فعالیت فرهنگی سیاسی فعال بودید، علاوه بر اینکه سختی رشته پزشکی را گذرانده اید؛ به نظر شما نسل جوان پرحرارت امروز چطور می‌تواند هر دو جنبه را برای خود حفظ کند؟ رمز فعالیت در چند عرصه و حضور موفق در زمینه‌های مختلف چیست؟

البته ما در موقعیتی مثل دفاع مقدس و کلام امام رضوان الله تعالی علیه که فرمودند فعالیتها باید تعطیل بشود و همه فعالیت بچه ها حول دفاع مقدس شکل بگیرد، در این زمینه نسبت به خودمان احساس می‌کنیم که کم گذاشتیم و احساس غبن و خسارت می‌کنیم. اما پس از پایان جنگ، آنچه که هم مورد تاکید امام و هم مورد تاکید مقام معظم رهبری در سالهای اخیر بود این بود که فرمودند هویت اصلی دانشجو به درس خواندنش هست؛ یعنی دانشجویی که درس نخواند، توانمند نشود، اصولا ماهیت دانشجویی اش زیر سوال است و فرقی با سایر اقشار ندارد. اینکه بین درس خواندن و فعالیتهای اجتماعی و سیاسی بشود جمع زد ، ضمن اینکه محور اصلی به نظر من باید توانمندی علمی دانشجو باشد که این مسئله با هیچ چیز دیگر قابل مقایسه نیست، اما با نظم و انظباط و استفاده بهینه از فرصتها اینها قابل جمع است . بنده عرض می‌کنم که ما با جمعیت دوستانمان که همان ورودی های ۶۱ دانشگاه بودند که تقریبا حدود ۲۰۰ نفر بودیم، در دانشگاه خودمان تقریباً اغلب اون افراد هنوز هم در صحنه های مختلف به عنوان مدافعین انقلاب اسلامی حضور دارند، ضمن اینکه مناصب علمی خیلی خوبی هم کسب کردند؛ خیلی هاشون عضو هیئت علمی دانشگاه هستند و در حال طبابت هم هستند. اما چون نگاه این بود که ما در هر صحنه ای که هستیم عمل به تکلیف بکنیم درس هم اگر می‌خوانیم برای عمل به تکلیف باشد، فعالیت اجتماعی هم که می‌کنیم برای عمل به تکلیف باشد، فعالیت مذهبی هم برای عمل به تکلیف باشد، اینها قابل جمع بود و با مدیریت صحیح زمان به همه عرصه ها می‌رسیدیم. البته خیلی مواقع بود که از کارهای حاشیه ای و کارهای بی فایده دوری می‌کردیم؛ این خیلی مهم است. مثلاً وقتی ما صحبت از فعالیت سیاسی می‌کنیم در کنه خیلی از فعالیتهایی که اسما به عنوان فعالیت سیاسی معرفی می‌شوند یا افرادی آنها رو فعالیت فرهنگی سیاسی خودشان می‌دانند، در بطن قضیه که می‌رویم، خیلی جاها فقط در حد واگویی شعاری اخبار است. بعضی موارد هم متاسفانه آغشته و آمیخته شدن به برخی کارهای خلاف شرع است؛ مثلا غیبت و تهمت و این قبیل موارد. اگر ما بگردیم آن چیزی که واقعاً تکلیف ما هست، آن رو شناسایی کنیم، آن فعالیتی است که هم برکت دارد و هم خدا کمک می‌کند به انجام کار و هم به جوان گشایش ذهن و وقت می‌دهد که به فعالیتهای درسی او لطمه ای نرسد و چه بسا منشاء توفیقات علمی هم باشد.

 آقای دکتر برگردیم به بحث اصلی خودمان؛ اگر یک نگاه کلانی به جریان انقلاب اسلامی داشته باشیم یعنی از بعد زمان و مکان خارج شویم و از بالا نگاه کنیم؛ روند انقلاب اسلامی، به تعبیر حضرت آقا همواره شاهد «ریزش ها» و «رویش ها» در نیروهای انقلاب بوده و این جریان ادامه خواهد داشت. آن چیزی که بیشتر به چشم می‌آید این است که بعد از نزدیک ۲۲ سال از رحلت حضرت امام که انقلاب مراحل مختلفی را عبور کرد؛ الان وارد یک دوره جدیدی شده ایم. می‌توان گفت آزمون عملی جریان موسوم به اصولگرایی فرا رسیده این که می‌گوییم اصولگرا یعنی جریانی که خودش را در این ۲۲ سال پس از رحلت امام، مدافع ولایت مداری و پیروی از ولایت و رهبری معرفی کرده و خط تمایز اصلیش با جریانات رقیب را بر این مرز قرار داده. همیشه این جریان بوده الان چند فصلی است که این جریان وارد عرصه های اجرائی شده؛ در مجلس هفتم و شورای شهر دوم نمود پیدا کرد و آغاز شد و بعدش هم در دولت نهم این روند ادامه پیدا کرد. ورود به صحنه عملیاتی باعث شده که ما این روند ریزش و رویش را در جریان اصولگرایی به عینه مشاهده کنیم، اوج آن هم در همین قضایای فتنه سال ۸۸ بود که خیلی از آن قدما و بزرگان و ریش سفیدان این جریان اصولگرا یا شاید در مورد آن ها بهتر باشد بگوییم؛ جناح راستی‌ها، گرچه این عنوان هم خیلی اسم درستی نیست؛ اما اینها در آزمون فتنه سال ۸۸ مردود شدند. علی رغم اینکه این افراد در طول این سالهای طولانی دم از پیروی از ولایت می‌زدند اما به ندای “این عمار؟” مقام معظم رهبری لبیک شایسته نگفتند. تحلیل جنابعالی از آینده این جریان اصولگرایی با توجه به اینکه الان با آزمون های عملی گذشته وارد مرحله‌ای جدید شده ایم، چیست؟ به هر حال اتفاقاتی روی داده، شاخه هایی جداشده و مسائلی است که خیلی قابل پنهان کردن هم نیست. الان خیلی از دوستان هم دارند حرف از وحدت میان اصولگرایان می‌زنند. البته حتماً وحدت یک امر بسیار خوب و میمونی است اما همان گونه که مقام معظم رهبری فرمودند وحدت در اصول. اگر قرار باشد وحدت از حالت تمرکز بر یک سری اصول و ارزشها و با افرادی که امتحان خود را در پایبندی به این اصول پس داده اند خارج شود، بیشتر از آنکه وحدت باشد، صرفاً یک نوع کدخدامنشی است. می‌خواهیم تحلیل جنابعالی را از آینده ای که در پیش هست و اتفاقاتی که خواهد افتاد  و اتفاقاتی که باید بیفتد، بدانیم.

آن چیزی که بنده به عنوان یک همراه کوچک با جریانات انقلاب اسلامی شاهدش بودم این است که از تجربیات گذشته باید درس گرفت. سال های ۶۰ و ۶۱ یا قبل تر از آن، سال ۵۸ اولین دوره انتخابات ریاست جمهوری، بالاخره شاهد بودیم یک فصل بندی های جدیدی شکل گرفت که دیده نمی شد. بعد سال ۵۹ جریانات ۱۴ اسفند پیش آمد و این فصل بندی یک مقداری عمیق تر شد که سال ۶۰ جریان ۳۰ خرداد پیش آمد. باز در ادامه قدری فصل بندی ها متمایزتر شد. همین جور این سیر رو می‌توانیم ببینیم که البته قله هایی این وسط هست که اون قله‌ها آزمون های سخت تری بودند؛ مثلا یکی از این قله‌ها قضیه سید مهدی هاشمی و بازداشتش و دستور صریح حضرت امام نسبت به رسیدگی دقیق به این موضوع بود .از قضا ما آن موقع که این وقایع در سال ۶۵ اتفاق می‌افتاد بالاخره یک حضوری داشتیم در کنار رزمندگان اسلام در جبهه های جنوب بنده شاهد بودم که یک عده ای تردید هایی داشتند و این اعتقاد قوی و ایمان عمیق به ولایت حضرت امام بود که آن عده  رو قانع کرد و یک عده قلیلی از آنها هم مردد ماندند. این مثال رو از این باب زدم که مشخص شود این روند «در معرض آزمون قرار گرفتن» و «در موقعیت انتخاب قرار گرفتن» یک داستان جدیدی در مسیر انقلاب اسلامی نیست.

در آن برهه زمانی مردودین و مقبولین هم خیلی در چارچوب‌های این تقسیم بندی چپ و راست و اصطلاحات مرسوم امروزی نمی گنجیدند. به نظر من، ما یک جریان اصلی و اصیلی داریم که این جریان اصلی جریانی است که از ابتدا ورودش به عرصه فعالیتهای سیاسی و اجتماعی بر اساس تکلیف بوده و این حضور را مبتنی بر باورهای دینی و اعتقاد عمیق به ارزشهای اسلامی قرار داده است. این جریان اصیل را شخص حضرت امام با صحبت ها و رهنمود های معجزه گونه خود به وجود آوردند. یک گروه دیگری  بودند که حضورشان در عرصه های سیاسی و اجتماعی مبنای عمیقی نداشت، مبنایش در نگاه ابزاری به قدرت، توجه به ثروت و تمرکز بر مواردی از این دست بود اما روز به روز که داریم پیش می‌رویم تمایز بین این گروه اصول گرا و سایر گروهها که  برخی هاشان حالا به هر دلیلی در برهه‌های مختلف در انقلاب اسلامی بالاخره ورودی داشتند؛ خودش را نشان می‌دهد. این تمایز همین جور که عرض کردم خیلی در این چارچوب های مرسوم هم نمی گنجد. ما بسیار دیدیم، خیلی سراغ داشتیم، که افرادی یک موقع اشتباه بودن مسیر حرکت خود را تشخیص دادند؛ مثلاً جزء جناح دیگری بودند ولی چون ریشه حضورشان در صحنه های انقلاب اسلامی تکلیف گرایی بود، خیلی سریع توانستند خودشان را اصلاح کنند؛ دنبال حجت شرعی گشتند، حرکتشان را مبتنی بر حجت شرعی قرار دادند، توانستند خودشان را اصلاح کنند و بالاخره توانستند با مسیر اصلی انقلاب اسلامی که پرچمداری آن در گذشته با حضرت امام و امروزه با مقام معظم رهبری است، همراه شوند؛ چون این حبل اعتصامی شان را از دست ندادند.

من فکر می‌کنم آینده هم همین هست، چیزی که مهم است این فراز و نشیب ها رو باید تحمل کرد تا انشاء الله تا آخر همراه انقلاب اسلامی باقی بمانیم. نکته کلیدی این است که از اول حضور در صحنه های سیاسی و اجتماعی مبتنی بر یک باور دینی عمیق و با نگاه عمل به تکلیف باشد. من خاطرات بعضی از این عزیزانی که زندانی قبل از انقلاب اسلامی بوده اند  رو می‌خواندم و با بعضی از نزدیک صحبت کردم دیدم آن چیزی که قبل از انقلاب هم جا افتاده بود همین بوده. یعنی عده ای که مثلا حضورشان در صحنه مبارزات سیاسی یک حضور مومنانه و برخاسته از باورهای دینی بود تا آخر همین خط را حفظ می‌کردند. حتی در مراوداتشان با سایر زندانیان از رعایت حلال و حرام، نجس و طاهر گرفته تا لحاظ داشتن مسائل عمیق تر و اساسی‌تر رو حفظ می‌کردند. آن کسانی که حضورشان یک حضور صرفاً عاطفی و احساسی و گاهی هم از سر سایر نیت هایی که جزو نیتهای الهی محسوب نمی‌شود بوده، معمولاً در همان موقع هم دچار کجی‌هایی می‌شدند، حتی اگر به زندان رژیم ستمشاهی هم می‌رفتند. این مسیر، همین جوری که مولوی در مثنوی گفته مسیر قدیمی است؛ منتها هر لحظه نو به نو می‌شود چون آزمون هایش نو به نو میشود و الا قاعده و اصول و مبناء مسئله «رویش ها و ریزش ها» یک اصل و مبنای ثابتی است. آن کسانی که با مبنا و اعتقاد وارد شدند، باقی می‌مانند و آن کسانی که ورودشان به این بحث  چیزی خلاف این اعتقادات بوده بالاخره دچار مشکل می‌شوند.

 اگر بخواهیم یک جمع بندی کنیم از صحبت های جنابعالی؛ مسئله این است که ما در عمل هم دیدیم؛ یک دوگانه ای داریم در بین همین افراد مومن و معتقد. یعنی افراد غیر معتقد مد نظرمان نیستند، همین افرادی که به عنوان مذهبی و معتقد به اصول دینی در عرصه حاضر می‌شوند، اینها به یک دوگانه ای مبتلا می‌شوند که یک طرفش تکلیف گرایی و یک طرف دیگرش نتیجه گرایی هست و در این چند سال هم همین جور دیدیم. یعنی خیلی از افراد بر اساس همین بحث نتیجه گرایی آلوده شدند، هرچند با یک نیت خوبی آمدند در صحنه و می‌خواستند ارزشها را ارتقاء بدهند اما چون نگاهشان معطوف به نتیجه بود لغزیدند. بعضی از مواردی که مطرح شدنش ضرورتی هم نداشت؛ مسائل مالی، مسائل عدم رعایت موازین شرعی مثل غیبت و تهمت و یا پیمانهایی که با برخی از معاندین نسبت به انقلاب منعقد کردند؛ اینها به خاطر آن نتیجه گرایی به این مسائل آلوده شدند. الان سوالی که پیش می‌آید این است که ما چه جوری می‌توانیم یک حد تمایزی تعریف کنیم بین این “تکلیف‌گرایی” و “نتیجه‌گرایی”؟ بالاخره کسی هم که بر اساس تکلیف وارد میدان می‌شود اینطوری نیست که هیچ نگاهی به تحقق اهداف و نتایج نداشته باشد. او هم می‌خواهد به نتیجه برسد اما به هر قیمتی حاضر نیست این اتفاق بیافتد. اما چیزی که به هر قیمتی برایش تمام شود، انجام می‌دهد، تکلیفی است که باید انجام دهد. خط فاصل و تمایز بین تکلیف گرایی و نتیجه گرایی چیست؟ انسان در عمل بارها و بارها سر این دو راهی قرار می‌گیرد، به نظر شما چاره چیست؟

شما همه حرف های گفتنی را گفتید. خیلی دیگر من صحبت اضافه نمی توانم در این موضوع داشته باشم؛ اما اگر فردی فرمایشات حضرت امام رو نگاه کند؛ لااقل پس از پیروزی انقلاب اسلامی از سال ۵۷ تا آخرین فرمایشاتشان در بهار ۶۸، امام مثل یک کلاس درس مثل یک مربی بزرگ، برای جامعه مسیری رو مشخص فرمودند که پله پله حرکت را به این سمت می‌برد که نهایتش طبق فرمان امام، ما مأمور به تکلیف هستیم نه مامور به نتیجه و این را مثلا در یکی از آخرین صحبتهاشان در زمستان ۶۷ فرمودند و یا بعد مثلا در خصوص خلع قائم مقام رهبری تعبیر فرمودند که ما با کسی عقد اخوت نبستیم. جایی که ببینیم تکلیف است آن تکلیف را عمل می‌کنیم ولو این که خیلی ها ناراحت بشوند و ما مجبور شویم که بعد خلاف مثلاً حتی احساسات خودمان رفتار کنیم. ما همه می‌دانیم که امام نسبت به شاگردهای خودشان از جمله آقای منتظری احساس بالاخره خاصی رو داشتند ولی آن جایی که پای مصلحت نظام پیش آمد نشان دادند آن چیزی که تکلیف است باید عمل شود. من فکر می‌کنم اتفاقا تدبر در تاریخ انقلاب اسلامی، نگاه به این صحنه های بزرگی که پیاپی اتفاق افتاد، ولی شاید همین پیاپی اتفاق افتادنش باعث شد آن موقع اعتبار لازم گرفته نشود، به ما این درس مهم را می‌دهد که همه حضور در صحنه سیاسی اجتماعی اگر حول محور عمل به تکلیف نباشد لاجرم ما را دستکم در معرض اشتباهات بسیار خطرناکی قرار می‌دهد. البته اینجا باید به یک نکته مهم دیگری که وجود دارد اشاره کنم؛ این خطرات معنی اش این نیست که ما در صحنه عمل اجتماعی حضور پیدا نکنیم. اصولا یکی از مهمترین عبادات همین حضور در صحنه عمل اجتماعی و عبادت اجتماعی است. این مخاطره که وجود دارد ترجمه این نیست که افراد از زیر بار مسئولیتهای اجتماعیشان فرار کنند بلکه ترجمه اش این است که اگر وارد هر مسئولیت اجتماعی می‌شوند و هر عمل اجتماعی رو انجام می‌دهند، نگاهشان همین نگاه قربه الی الله باشد. در واقع به صورت یک کار عبادی به آن نگاه کنند. نکته ای در این میان وجود دارد که می‌توانست کلا موضوع گفتگو رو عوض کند و آن اینکه بحث عمل به نتیجه به نظرم یک سرپوشی است برای شروع عمل بر خلاف تکلیف. ما بالاخره یک اصولی داریم که اون اصول حاکم بر همه چیزها هست و ما موظف نیستیم که به نتیجه برسیم ولی موظف هستیم که اون اصولمان را همیشه حفظ کنیم.

 آقای دکتر، ما اگر بخواهیم یک مقدار مصداقی صحبت کنیم؛ در همین بحث جریانات سیاسی چند سال اخیر مثلا در انتخابات سال ۸۴، خب بعضی از دوستان که با جناح اصولگرا هم شناخته می‌شدند  و به این نام معروف بودند اینها ورودشان به صحنه با یک نوع نگاه معطوف به نتیجه همراه بود یعنی اینکه فکر می‌کردند که تکلیفشان این است که زمام امور اجرائی کشور رو در دست بگیرند و بیایند وسط کار کنند. به دنبال این بودند که حالا به قول خودشان مثلا طیف خاکستری رو جذب کنند. برای رسیدن به این نتیجه دست به برخی از اقداماتی می‌زدند که با مبانی جور در نمی آمد و از آن طرف آقای دکتر احمدی نژاد نگاهش کاملا متمایز بود؛ یعنی ایشان بر اساس یک تکلیفی وارد صحنه شد. به نظر من سال ۸۴ یک نقطه عطف بود برای انقلاب. عدد و رقم نتایج انتخابات نشان‌داد، علیرغم عدم توازن در سوابق و تبلیغات و پشتوانه سیاسی، مردم هنوز تمایز بین این دو نگاه رو می‌فهمند. یک نگاهی که برای رسیدن به نتیجه‌ای حاضر است دست به برخی اقداماتی بزند و از اصول خودش تنزل کند. و آن نگاهی که تکلیف گرایانه آمده وسط صحنه و آن چیزی که واقعا هست را دارد عرضه می‌کند. اما الان آن چیزی که به نظر مشکل است، تشخیص این تمایز بین تکلیف‌گرایی و نتیجه‌گرایی است و تشخیص این که تکلیفمان الان چیست؟ خیلی‌ها در این می‌مانند؛ یعنی مثلا اگر برگردیم به قضیه فتنه پارسال، خیلی از آقایان بزرگواری که خیلی ها قبولشان دارند، شاید اینها درست نتوانستند تشخیص بدهند که تکلیفشان چیست. به همین دلیل کنار نشستند و منتظر بودند به آنها مراجعه بشود. این مراجعه آیا در تکلیف گرایی یعنی اینکه ما منتظر باشیم دیگران به ما مراجعه کنند؟!

 من فکر می‌کنم آن چه که در تاریخ انقلاب اسلامی شاهدش بودیم این بوده که مردم ما در واقع اعتقاداتشان  عمیق و ریشه دار است و به خوبی اعتقاداتشان هم تصمیم می‌گیرند. ممکن است که در برخی موارد اشتباه کنند ولی مهم این است که همان تصمیمی که گرفتند بر اساس اعتقاد پاکشان به ارزشها بوده است. من به یک نقطه ای که باعث شد خیلی ها در واقع دچار اشتباه تحلیلی شوند اشاره می‌کنم؛ جریان انتخابات سال ۷۶ داستانش از این قرار بود که شعارهای خیلی خوبی توسط برنده انتخابات داده شد، شعار عدالت برگشت به ارزش‌های انقلاب اسلامی، شعار آزادی دینی و امثال این شعارهای همان ارزشهایی است که همه دنبالش هستند. منتها کار خیلی هنرمندانه‌ای که پیروز انتخابات سال ۷۶ و تیم حرفه‌ای همراهانش انجام دادند این بود که ماهیت واقعی خودشان را پشت شعارهای اصیل انقلاب اسلامی پنهان کردند و رقیب آنها که در آن انتخابات شکست خورد به خیال اینکه دارد دفاع می‌کند از به اصطلاح سرمایه‌های این انقلاب، افتاد در دفاع از اشخاص و نتیجه این شد که منطقا با اینکه آقای هاشمی رفسنجانی که آخرین خطبه قبل از انتخابات را خوانده بود و حاکی از این بود که تقلب نکنید و این توصیه‌اش منجر به این شد که آن گروه رای بیشتری بیاورد، برعکس تمام انرژی شان صرف این شد که دفاع بکنند از آقای هاشمی رفسنجانی و پاسخ بدهند به شبهاتی که علیه آقای هاشمی رفسنجانی مطرح شد، همین را واقعا شما تحلیل کنید؛ می‌بینید مردم ما غیر دینی انتخاب نکردند بلکه دینی انتخاب کردند اما مصداق رو اشتباه ممکن است متوجه شوند. اما آن وقتی که این اشتباه را متوجه شدند همین مردم نقش اصلی رادر شکست خودن آن کاندیدا داشتند.

اتفاقی که سال ۸۴ افتاد باز به نظر من نشان دهنده این بود که مردم ما عدالت برایشان مهم است، گفتمان امام برایشان مهم است؛ دین باوری برایشان مهم است، و خوب خوشبختانه در آن انتخابات چون آن گروه به اصطلاح مسئله دار دچار اشتباه تحلیل شده بودند تحلیلشان این بود که مردم ذائقه شان عوض شده و مردم دیگر دنبال مثلا مطالب این چنینی نیستند، مردم خیلی ارزشها رو قبول ندارند، آمدند و مبنای شعار انتخاباتی شان را چیزهایی غیر از باورها و ارزش‌های دینی گذاشتند و انتخابات ۸۴ متعاقبش انتخابات مجلس و متعاقبش انتخابات شوراها  بود و اینها نشان داد مردم همه هم و غمشان باورهای دینی و ارزشهای دینی و بالاخره همان اجرای آرمانهای حضرت امام است. اگر به کسی رای می‌دهند از این جهت است که او را مصداقی تشخیص می‌دهند که به این آرمان ها معتقد است و توانایی اجرای آنها را دارد.

به نظرم این یک تحلیل اشتباهی است که یک عده خیال می‌کنند اخیرا مردم ما دین گراتر شدند، نه مردم ما روند دین باوری و ارزشمداری شان روند نهادینه شده ای بوده ،اشتباهی اگر این وسط پیش آمد در تشخیص مصداق‌ها بود. شاید آن کسانی که باید بالاخره می‌آمدند و این پرچم رو بلند می‌کردند خوب نتوانستند حق مطلب را ادا کنند یا حرفشان را به خوبی عرضه کنند یا خودشان دچار اشکال تحلیل بودند. بالاخره شاید برخی در کنه موضوع مدافع عمیق و سرباز ارزش‌ها نبودند و به همین جهت مردم اشتباه کردند و یا بالاخره بین دوتا گروه مجبور شدند، تفکیک کنند.

  آقای دکتر لنکرانی شما به عنوان نماد رویش نیروهای حزب اللهی در جریان انقلاب شناخته می‌شوید، مسئله ای که به عنوان یک آفت در حکومت داری در چارچوب جمهوری اسلامی به آن اشاره می‌شود این است که خیلی از دوستان و بزرگواران وقتی وارد عرصه حکومتی مثل دولت، مجلس، شهرداری و استانداری می‌شوند، به مرور و بر اساس مناسباتی که بر قدرت حاکم هست یک چسبندگی به قدرت پیدا می‌کنند و شاید هم بعضی ها اینطوری تحلیل می‌کنند که تکلیف ما این هست که بیائیم خدمت کنیم و در صحنه بمانیم و به مردم خدمت کنیم یا جلوگیری کنیم از اینکه مثلا کسان دیگری بیایند که شاید مثلا انحرافاتی در عقایدشان باشد. اما در درون  این مسئله یک چسبدگی به قدرت هست و برای اینکه در مناسبات سیاسی دچار یک بده بستانهایی می‌شوند و بعد توجیه می‌کنند که تکلیف است ما از آن اصول خودمان تنزل  کنیم و بالطبع چسبندگی به قدرت را ادامه می‌دهند.  اوج این قضیه را ما در قضایای سال گذشته و انتخابات ۸۴ و ۸۸ دیدیم که در طرف مقابل آقای احمدی نژاد خیلی از صاحب منصبان گذشته قرار داشتند و آخرش هم این بود که اینها بیشترین انگیزه‌شان این هست که امتیازاتی را که از آنها برخوردار بودند و در صحنه قدرت برایشان فراهم بود، با این دولت جدید ادامه پیدا نکرده. اما بالعکس ما دیدیم شما بعد از چهار سال که در پست وزارت بودید خیلی راحت این عرصه را رها کردید و برگشتید به همان جایگاه قبلی که بودید. شما چطوری توانستید این چهار سال آلوده به این مناسبات نشوید، در مناسبات ناصواب قدرت و بده بستانهای سیاسی آلوده نشدید و اینقدر راحت برگردید به جای قبلی خودتان؟

 به موضوع از منظر شخصی نگاه نمی کنم؛ دو سه تا نکته، به نظرم می‌رسد که کمک می‌کند هر کس بخواهد تصمیم بگیرد، این تصمیمش نهایتا درست می‌شود؛ خدای متعال در قرآن کریم فرموده: «بل الانسان علی نفسه بصیره و لو القی معاذیره» خیلی از علت تراشی ها و بهانه جویی هایی که ما می‌کنیم خودمان هم در وجدانمان می‌دانیم که اینها بهانه جویی ای بیشتر نیست. بالاخره ما باید این ادبیات را یاد بگیریم که اولاً دوران مسئولیت دوران دائمی نیست. کسی نباید این توقع را داشته باشه وقتی به منصبی رسید با این منصب تا آخر عمرش همراه خواهد بود. باید یاد بگیریم این معنا را حتی در سطح اجتماعی اش. یعنی مدخلیت ندارند موضوعیت ندارد؛ مناصب اجتماعی به این درد می‌خورد که انسان بتواند به تکلیفش عمل کند، خودش به خودی خود موضوعیتی ندارد. باید هم یاد بگیریم توزیع قدرت در جمهوری اسلامی بر مبنای مردم سالاری دینی است. بالاخره وقتی این مبنا را قبول می‌کنیم یعنی مردم به کسی اقبال پیدا می‌کنند و موقعی هم اقبال پیدا نمی کنند و او این منصب رو از دست می‌دهد، دلیل ندارد که  بخواهد این مسئله رو با چیزهای دیگری مثلاً جبران کند. باید این آمادگی وجود داشته باشد که این اصول رو بپذیریم. موضوع خودم را نمی‌خواهم مطرح کنم شاید من اگر تهران می‌ماندم خیلی به ضررم می‌شد. نمی‌خواهم جا نماز آب بکشم بالاخره شاید به نفع خودم کار کردم آمدم شیراز. ولی می‌خواهم این را عرض کنم تصمیم‌های رفتن و ماندن و قبول کردن و قبول نکردن و تلاش کردن و تلاش نکردن برمی‌گردد به همان بحث اولیه یعنی بفهمیم تکلیفمان چیست؟ آیا تکلیف ما این است  یا چیز دیگری. مثلا یکی از بزرگان زمستان پارسال بود خدمتشان رسیدم نمی‌دانست من رفتم شیراز، گفتند فلانی کجا هستی؟ گفتم: رفتم شیراز، گفتند خیلی کار خوبی کردید نماندید که به یک بهره و قیمتی برسید.  همین که بر اساس تکلیفت عمل کردی کار خوبی کردی. مهم این است که بالاخره ببینیم تکلیفمان چیست همان را عمل کنیم. ایشان به مزاح گفتند: آقایی از یکی از شهرهای کوچک آمده بود تهران برای یک مسئولیتی تا دوره این مسئولیتش تمام شد، گفتند برگرد برو شهر خودت، بالاخره دوره ات تمام شده، تهران هم کاری به شما ندارد، گفت نه من نمی توانم برگردم، تمام تلاشش این بود که مسئولیتی بگیرد. این عالم می‌فرمودند که همین روحیه باعث شد تا این‌ بنده خدا به گرفتاری‌های مختلفی مبتلا شود. به هر حال تاریخ انقلاب اسلامی را که مرور می‌کنیم می‌بینیم آن کسانی که محوریتشان چیزی غیر از عمل به تکلیف بوده معمولا مجبور می‌شوند برای اینکه آن محوریتشان رو حفظ کنند، خودشان را ذلیل می‌کنند! برای چه انسان ذلیل بشود؟ گاهی وقت ها آدم را برای چیزی ذلیل می‌کنند که به آن نمی رسد!

 شما خیلی مسائل را نمی‌گویید، شما چگونه یک دوره چهار ساله موفق وزارت را پشت سر گذاشتید و آلوده به موقعیت های مالی و از همه مهمتر “میل در قدرت بودن” قرار نگرفتید؟ چگونه چهار سال وزارت را به پیش بردید و به مناسبات و مناصب قدرت آلوده نشدید؟ افراد قبلی که نتوانستند این کار را بکنند چرب و شیرین هایی را چشیده بودند که ترک قدرت برایشان سخت بود و هست. بالاخره باید نکته ای در نحوه مدیریت زندگی شخصی باشد که دل کندن از قدرت سخت نشود.

فردی آمد خدمت امام سجاد (ع) گفت من تعجب می‌کنم که انسان در برابر این همه آسیب های زیادی که دور و برش هست چطور می‌تواند سالم بماند و به بهشت برسد، حضرت پاسخ دادند من تعجب می‌کنم انسان در برابر این همه نعمت‌های بزرگی که دور و برش هست، این خدایی مهربانی که این همه تفضل کرده و اسباب هدایت رو فراهم آورده باز گمراه بشود و برود جهنم! واقعیتش این است که ما اگر خوب نگاه کنیم نشانه های روشنی در همه صحنه ها وجود دارد. ما مفتخریم که معتقد به مردم سالاری دینی با محوریت ولایت فقیه هستیم به این افتخار می‌کنیم و بالاخره اعتقادمان به ولایت فقیه یک ارتباط عمیق عقلانی برخاسته از یک منطق قوی است. ولایت فقیه را به یک تعبیری یک نوع رویش اعتقادی از مبانی اصول اعتقادیمان می‌دانیم نه اینکه مثلا یک موضوعی فقط در چهارچوب قانون حالا چون در قانون اساسی هست ما قبولش کردیم، نه. ما ولایت فقیه را عقلاً و منطقاً اثبات می‌کنیم و غیر از اینکه ادله نقلی هم برایش وجود دارد. این است که ما عقلی اثبات می‌کنیم ضرورت ولایت فقیه را و مصداقش هم الحمدلله خیلی روشن و واضح در زمان ما حضرت آیت الله خامنه ای (روحی فداه) هستند و اینها بالاخره برای هر کدامشان پشتوانه مستدل داریم. این بزرگترین پرچمی است که ما را کمک می‌کند تا در مسیری که می‌رویم راه را گم نکنیم.

  چطور می‌توان تکلیف را تشخیص داد، آیا باید منتظر اشاره صریح رهبری باشیم؟

البته این هم چیز خوبی نیست که ما فقط فکر کنیم هر وقت آقا به صراحت یک مطلبی را فرمودند ما تکلیفمان را می‌فهمیم. نه، اصولی را که ایشان ترسیم کردند باید در نظر بگیریم و خودمان تکلیف را تشخیص دهیم. این اصول هم اتفاقاً خیلی عقلایی، خیلی منطقی هستند و همان اصول هم برخاسته از باورهای دینی مان هستند. اصول همان اصولی است که امام رضوان الله تعالی علیه همینها را به مردم آموزش می‌دادند و هم اینها را ترویج فرمودند و شما وقتی که نگاه می‌کنید روش رهبری را دقیقاً همانی است که امام فرمودند؛ امروز مصادیقش دارد روشنتر و واضح تر می‌شود؛ هر موقع با رهنمودها و روشنگری هایی که رهبری می‌کنند بسیاری از این مصداقها برایمان ملموس‌تر می‌شود و متناسب با زمان فعلی مان بسط پیدا می‌کند.

  حضرت آقا در فرمایشاتشان فرمودند مسائل اصلی را باید توجه کرد و به دنبال بصیرت بود در این بصیرت افزایی باید چه کار کرد؟ شما خودتان تکلیفی که احساس می‌کنید چیست؟

همانطور که گفتم ما اگر این اصول را استخراج کنیم و بفهمیم، اشتباه نخواهیم کرد و راه هم روشن است و راه پیچیده ای نیست. منتهی اشکالی که اینجا وجود دارد این است که بالاخره خیلی فاکتورها و عوامل مداخله‌گری در اذهان می‌آید یا باعث می‌شود آدمها خودشان راه را برای خودشان گم کنند! بالاخره تمایلاتی که افراد دارند، وابستگی هایی که دارند، دوستانی که دارند، همراهی هایی که خیلی موضوعیت پیدا می‌کند، بالاخره چرب و شیرین دنیا و خیلی مطالبی از این قبیل باعث می‌شود که راه را افراد گم کنند. وگر نه خوب که به موضوع نگاه کنیم خیلی راه پیچیده ای نیست، خیلی هنری هم نمی‌خواهد که آدم این مسیر را پیدا کند. فقط باید خودش را به هدایت الهی بسپرد، هدایت الهی را برای خودش اصل بداند و این  موضوع را فراموش نکند و در انتخابها و مسیر هایی که می‌رود این شاخص هایی که وجود دارد، این شاخص ها را برای خودش از هر چیزی مهمتر بداند. ما در ادبیات فارسی مان در مورد این موضوع خیلی شعرهای زیبایی داریم که مرور این شعرها خیلی کمک می‌کند. مثلاً آقای قاسم انوار گفته:

 راه گم گشت و راهرو هم گم /گم کند راه پیر اینجا مرد

چه وقت این اتفاق می‌افتد، اینجا یک اشکالش این است که بالاخره این فرد خودبینی پیدا کرده؛ به یک چیزهایی می‌رسد منتهی وقتی به این چیزها رسید خیلی به نظر خودش مهم و بزرگ جلوه می‌کند و برای خودش یک هویت استقلالی قائل می‌شود این حالت استقلالی که بعضی‌ها برای خودشان قائل می‌شوند باعث گمراهی‌های اصلی می‌شود. باعث می‌شود آن جایی که باید انتخاب کنند و این نفسانیت و منیت خودشان را بر همه چیز غلبه دهند؛ این افراد حاضر می‌شوند خودیت خودشان را حفظ کنند، همه چیز خود را زیر پا بگذارند در حالی که می‌دانند و ته دلشان هم می‌دانند داستان چیست.

  آیا این کار سخت نیست؟

 به نظرم سختی این طریق این است  که بالاخره آن “گوارا”  بودن امور غیر تکلیفی را بتواند کنار بگذارد و بتواند مسیر را با صدق و خلوص پیش ببرد. یک شعری از صناعی هم اینجا بگویم؛ صناعی هم خیلی شعر قشنگی گفته:

 به قال و قیل گمراهان مشو غره

اگر خواهی که روزی راهرو گردی و راه و رهنما یابی

خیلی شعر قشنگی است. اصل این است که یک عده غره می‌شوند به این قال و قیل‌هایی که دیگران در اطرافشان می‌کنند. یکسری می‌آیند دورشان را می‌گیرند و می‌گویند شما خیلی می‌فهمید، خیلی بلدید، خیلی مردم شما را دوست دارند. در اینجا خودت موضوعیت پیدا می‌کنی، وقتی خودت موضوعیت پیدا کردی دیگر آن راه‌ها گم می‌شود. البته باید به آینده امیدوار بود.

همین امید چیزی است که آقا همیشه در صحبت‌هایشان می‌فرمایند که امید به آینده را باید حفظ کرد و نا امیدی نباید ایجاد کرد.

 با تشکر از شما که این فرصت را در اختیار ما قرار دادید.

انشاءالله موفق باشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *