سپر بلای دشمن

در ناکجاآباد، سرمایه دار قَدَری بود که چندین شرکت و فروشگاههای زنجیره ای مختلف داشت. چون پول داشت، تکنولوژی و نیروی انسانی متخصص را هم در اختیار داشت و خلاصه کلام قلدر و سرکرده صنف خودش بود.

یکی از فروشگاههایش مدتها بود که بدلیل رعایت نکردن ضوابط، در ناکجاآباد درش تخته شده بود، هر کسی هم از این فروشگاه جنس میخواست باید یواشکی و زیرزمینی می رفت سراغش.

این طرف یک شرکت پست هم داشت که نامه ها و بسته های مردم را بدستشان می رساند و کارش هم گرفته بود و کلی از زحمت مردم در رفت و آمدها و ازدحام خیابان ها و هزینه های ارتباط با داخل و خارج کم کرده و به برکت وقتشان افزوده بود.

تا اینکه یک روزی شعبه خارجی همان فروشگاه زنجیره ای که درش تخته شده بود در مملکت دیگری، کالایی عرضه کرد که خیلی بد بود و به مقدسات مردم اهانت کرده بود. مردم خیلی ناراحت بودند و می خواستند کاری کنند که با روشی خوب و متمدنانه از مقدسات دفاع کنند و به آن سرمایه دار اعتراض. مثلا تصمیم گرفتند نامه های زیادی بنویسند تا هم دیگران را از این کار بد مطلع کنند و هم از مقدساتشان دفاع کنند. بعضی هم گفتند آنقدر نامه اعنراضی به  سرمایه دار موصوف می نویسیم که از کاری که کرده پشیمان شود.

با جدیت در تدارک این کارها بودند که خبر رسید، شبانه در شرکت پست را هم تخته کرده اند  تا سرمایه دار نامحترم ادب شود!

حالا مردمی که در فکر دفاع از مقدساتشان بودند، نه تنها نمی توانستند اعتراض کنند بلکه به فکر حل مشکل جدیدشان یعنی نامه ها و بسته های متوقف و مفقود شده در پست بودند و اینکه انگار با ماشین زمان چند سال برگشته بودند عقب …

دیگر کسی در فکر سرمایه دار نبود، حالا فقط آنکه در شرکت پست را تخته کرده بود جلوی چشم مردم بود!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *